یک

برای هشتاد و سومین بار یک وبلاگ جدید احداث کرده ام!
امکان ندارد دیگر بگویم این بار وفادار هستم و سعی میکنم حداقل هفته ای دو،سه بار بنویسم،اصرار نکنید!
-----------------------------------------------------------------------------------------
قرار با دوستان(( تماشاگرانی)) همیشه برای من جالب بوده،این بار هم باوجود این که چندبار زمان و مکانش جا به جا شد و در آخرین ثانیه ها به دلیل مشکلات کاری ممکن بود نتوانم بروم به قول فائزه پیچوندم!
علاقه عجیبی به ارائه جزئیات همه چیز دارم،مخصوصا این سفر،اما به دلیل تنبلی خلاصه میکنم وبه سبک غریبی مینویسم!

- سفر با اتوبوس مسخره ترین در نوع خودش است ،آن هم هشت ساعته!ولی این بار دونفر همسفر داشتم که یک مقداربهتر شد.
- دو،سه تا دختری که در اتوبوس به شدت آمار میدادند و مدام به هر بهانه ای تنشان را به من میمالیدند در نوع خود سرگرمی خوبی بود!
البته من مانند همیشه چنان اخم کرده بودم و خودم را گرفته بودم که طفلک ها بعد از مدتی قیدم را زدنند و احتمالا پیش خودشان میگفتند حالا فکر کرده کیه پسره سیاه سوخته (جان!؟)
- مزاحم پسرخاله شدم.به شدت مشغول پایان نامه اش بود و البته آنقدر بامعرفت بود که به روی خودش نمی آورد و شرمنده ام کرد.ولی خودمانیم یک مقدار به شرایطی که داشت حسودی ام شد. سه نفر دانشجوی جوان که مکانی را اجاره کرده بودند که هم محل کارشان بود و هم خانه شان و البته من به آن قسمتش حسودی کردم که آزاد بودند و هروقت دوست داشتند هرکاری میکردند.البته خب من به آنجایش که خانه خالی همیشگی و بی دردسر داشتند کاری ندارم، من که اهل این حرف ها نیستم ! :)
- ((رضا ابی)) با منزلش آمدند دنبالم ،کمی در تهران چرخیدیم و از خاطرات سالهای گذشته گفتیم وبعد باهم به رستوران ملک رفتیم.
- همیشه به خودم میگویم که این بار که رفتم پیش بچه ها سعی کنم از این قالب کم حرف و منفعل خارج شوم!اما نمیدانم چه میشود که به مجرد دیدن دوستان بازهم به همان موجود منفور(ازنظر خودم) تبدیل میشوم و دهانم بسته میشود.دوست دارم همان موقع ها داد بزنم به خدااااا من آن موجودی که میبینید نیستم!من بچه مثبت نیستم!مهربان نیستم!پسرخوبی نیستم!از این که کسی فکرکند چقدرآقا هستم تنفر دارم!آن شناختی که از خودم دارد آن چیزی نیست که در موردم قضاوت میشود،آن چیزی نیست که وانمود میکنم!احساس میکنم به یک روانپزشک نیاز دارم ،به یک دوره درمانی که شاید کمکم کند.
همیشه قبل از هر قراری با بچه ها هیجان دارم وشادم،اما بعد از آن با افکاری که به سراغم می آید تا چند روز افسرده ام،چرا من نمیتوانم
آن چیزی باشم که هستم،همانی که دوستش دارم؟
---------------------------------------
فکر نمیکردم کار به این حرف ها برسد!چند بار خواستم حذف کنم اما فکرکردم بگذارم باشد که تنبیه شوم!


۱ نظر:

بهناز گفت...

سلام مسافر کوچولو ...
اول از همه اینکه شونصدمین وبلاگت رو بهت تبریک می گم ... اسمش که خیلی بامزه است ... "بالا افتادن" چون من قبلنا فکر می کردم بالا می روند و پائین می افتند، اما انگار بالا هم افتادنی است ...!
دوم اینکه من یکی که اصلن فکر نمی کنم تو یک کوچولو آقا و مثبت باشی و پیشنهاد می کنم که انقدر واسه خودت پپسسی باز نکنی ... و البته فکر نمی کنم کسی اینجوری که تو گفتی درموردت فکر کنه ...
بعد هم ساکت بودن توی یک سری جمع ها عادیه، منم بعضی وقتها انقدر آرومم که همه فکر می کنن دارم می میرم از بی حرفی ...
و در آخر هم مرسی که اومدی، بی نهایت خوشحالمون کردی ...

Powered By Blogger