...


انگار این جمله صادق هدایت را من گفته باشم:
"کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد،خودکشی با بعضی ها هست"





آرزو

امشب عجیب دلم خواست دوتا دختر سه،چهار ساله برای خودم داشته باشم.هربار هم این احساس را پیدا میکنم بی اختیار یاد شبی می افتم که پیاده به خانه می آمدم و مردی را دیدم که یک کیک بسته بندی شده با مقوای صورتی در دست داشت و از پایین پله ها برای دختربچه هایش که انگار دوقلو هم بودند و بالای پله از خوشی کیک تولد بالا و پایین میپریدند دست تکان میداد.تصویر این دودختر هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیرود،با آن موهای بلند و یک دست قهوه ای،پوست برفی و ابروهای کمرنگشان!نصف عمرم را میدهم تا آن مرد من باشم و آن دوقلوی شیرین دخترهای من باشند و از بالای پله برای کیکی که برای تولدشان خریده ام بالا و پایین بپرند و خودشان را برایم لوس کنند.



خواب

دیگه خسته شده ام! برای هزارمین بار با دیدن یک خواب وحشتناک کم مانده بود سکته بزنم.خیلی عجیب است هربار هم دقیقا ساعت 3 صبح از خواب میپرم...دقیقا سه !
یک جورهای عجیبی بود چندتا کابوس پشت سرهم...تو یکیش با جمشید توی کارگاه چاپ بودیم،شب بود انگار و کارها هم عقب افتاده بود حسابی...یک دفعه بدون مقدمه رو به طرف جمشید کردم و با تمام قدرت داد کشیدم،از او دادکشیدن هایی که آدم خودش بیشتر میترسه از طرف مقابل.همون موقع بود که از خواب پریدم،تا نیم ساعت از ترس خوابم نبرد!
یک خواب مبهم هم بود که توی اون بهناز توی یه هتل بود توی ترکیه!فضای هتل هم خیلی عجیب و غریب و تاریک بود،البته خودم هم بودم و نمیدونم بهناز شماره چی بود بهم داد ،خیلی یادم نمیاد چی بود و چی شد.
قبل از خوابیدن هم مثل هرشب یک فیلم نگاه کردم،اتفاقا فیلم بامزه ای هم بود(والاس و گرومیت /طلسم خرگوش نما) با اون دوبله فوق العاده بامزه اش...مخصوصا شخصیت کشیش با لهجه قزوینی!...بعد از اون هم سه قسمت از گربه سگ رو هم دیدم که عاشقشم!اگر فیلم وحشتناکی هم دیده بودم آدم میگفت به خاطر اون بوده...

خواب هم باهامون راه نمیاد انگار!


Powered By Blogger